هدیه
پسري در خانواده اي مرفه زندگي مي کرد.او هميشه عاشق ماشين هاي اسپرت بود و از پدر خود خواسته بود براي جشن فارغ التحصيلي اش يک ماشين اسپرت برايش بخرد و پدر هم قبول کرد.
روز جشن پسر به نزد پدر رفت و پدرش به او گفت: (تو تا به حال زحمت زيادي کشيده اي پس امروز به تو هديه اي مي دهم.) و يک بسته کادو پيچ از کشو ميزش بيرون اورد و به پسرش داد پسر به سرعت کادو را باز کرد و يک کتاب مقدس ديد که جلد زرشکي با نوشته هاي طلا کوب داشت پسر بسيار عصباني شد و فرياد زد: (يک کتاب مقدس؟! با اين همه مال و ثروت فقط يک کتاب مقدس به من مي دهي؟) و کتاب را روي ميز پرت کرد و رفت سالها گذشت پسر مشغول کار شد ازدواج کرد و زندگي خوبي داشت تا اينکه روزي به او خبر دادند که پدرش فوت کرده و براي رسيدگي به وصيت نامه ي پدرش بايد به خانه ي پدريش باز گردد. پسر به خانه پدريش رفت و به سوي اتاق پدر رفت تا وصيت نامه را بردارد وقتي کشو را باز کرد کتاب مقدس را ديد ناگهان اشک از چشمانش سرازير شد کتاب را برداشت و ورق زد و احساس کرد چيزي به جلد ان چسبيده اخرين صفحه را باز کرد و يک سوئيچ ديد سوئيچ همان ماشين اسپرتي که مي خواست! و پسر به اشتباه بزرگ خود پي برد اما چه دير!
بله دوستان عزيز بيشتر مواقع خدا دعا هاي ما رو بر اورده مي کنه اما ما نمي بينيم چون به اون شکل که ما فکر مي کرديم بر اورده نشده!


